ولی من زندست
شاعر و آهنگساز نیلوفر
وقــتی در آغوش پدر آرامی یابد جان من
جز لبخندش چیزی نــمیخواهم
نگــاهم در نگاه او دستانم در دستان او
قلــب پدر بهرم مشتاق است
در سختی و جفا در تنگی و بَلا حــتی در بیابانها
ولی من زندست مــحبتش کامل است
پدر سماوی لایــق جلالی
تـا ابــد تـا ابــد تـا ابــد
در برابر دیدگانم چــه عظیم و مهیب است
فیــض او جانم را کـافی است
بـا مهری ازلی پدر فرستاد یگانه پسر
عیــسی را داد خرید جان من
